من واقعاً ناراحت شدم دوستم هیچی نگفت ولی من گفتم من نمیام و بهش بگو باهاش قهرم.( اولین قهرمون بود طی این سال ها) دوستم اصرار کرد که بیا بریم ولی من قبول نکردم. خانوم الف فهمید و اومد زنگ زد و گریه و فلان که شما بهترین دوستای من هستید و اینا و منم چون شب تولدش بود و به اصرار دوستم قبول کردم ( اما الف هیچ اظهار پشیمونی نداشت) آشتی کردیم و من به دوستم گفتم میدونم قراره اونجا چه اتفاقی بیفته و نمیام خودت میخوای برو کاری ندارم.
الف زنگ زد بیا تولدم ولی گفتم تولد مبارک باشه ولی نمی تونم بیام شهر نیستم.