خسته شدم از روزای تکراری
نه پول مسافرت دارم نه تفریح وخرید همش تو خونه حبسم دوستی هم ندارم باهاش برم بیرون کارم ندارم جور نشده ماشینم نداریم یه دور باهاش بزنیم وبگردیم
چیکار کنم آخه اینکه اسمش جوونی نیست حسرت یه سفر به دلم مونده حسرت اینکه بریم شمال یا شهرای مختلف تو عمر ۲۳ سالم ۳تا شهر بیشتر نرفتم بخدا خسته شدم آیت چه زندگی وجوونی مثل یه پرنده تو قفسم حسرت همه چیز موند به دلم
خدایا بگم شکرت خندت نمیگیره