صدای جیرجیرک برای من ماشین زمانه
میبَرَدَم به گذشته
به کودکی
به شب خوابیدن توی خونه ی مادربزرگ پدربزرگ
توی اون اتاقه که رو به حیاط بود و پنجره ی بزرگی داشت
همون که همیشه، مخصوصا شب ها کرکره ش بالا بود و می شد تا تهِ آسمون رو دید،
همون که یه شب از پنجره ش سفینه ی آدم فضاییا رو دیدم و هنوزم باور دارم که واقعی بودن،
همون که مامانم برام داستان های من درآوردی خفن و دنباله دار می گفت.
همون خونه ی امن
خونه ای که شاتوتاش خوشمزه ترین شاتوتای دنیا بودن و گوجه سبزاش نرسیده ترین گوجه سبزای دنیا.
همون که انجیراش همیشه سهم پرنده ها بودن.
شبا، اول صدای جارو کشیدن رفتگر می اومد،
بعدشم صدای جیرجیرک می اومد.
امشب هم صدای جیرجیرک میاد.
مادربزرگ و پدربزرگ که دیگه نیستن
اون خونه هم شده ۱۰ طبقه
مامان هم پیر شده
منم شدم خرس گنده و کسی برام قصه نمی گه
دنیا هم که ناامن شده
اما اون درخت سفیده هنوز توی حیاط اون خونه بود
هنوزم خوش آب و هوا بود
بعید می دونم جیرجیرکا باشن هنوز اونجا.
جیرجیرکِ امشب، جیرجیرک همون شباست؟
عمر جیرجیرک چقدره؟