《شده دلتنگ شوی چاره نیابی جز اشک؟!
من به این چاره بی چاره، دچارم هرشب...
شده در جمع بخندی، در دلت غم باشد؟
من به غمگین ترین حالت ممکن شادم...
شده آیا به کلنجار نشینی که چه شد؟
من به این درد پر ابهام، دچارم هرشب...
شده آیا وسط خنده خود بغض کنی؟
نتوانی به کسی، جز به خودت تکیه کنی؟
شده آن کس که ز جان دوست ترش میدانی
بی وفا باشد و آتش به جهانت بزند؟
شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند؟
عاشقش باشی و او دم ز خیانت بزند؟
مثل«M»