2789
عنوان

فقدان

1 بازدید | 0 پست

عزم خود را جزم کرده بودم تا با متانت تمام از مسجد بیرون بیایم،

کفش هایم را در دست گرفتم و آرام روی زمین قرار دارم، در حالی که جلوی چادرم را با دستم گرفته بودم و سرم را به پایین افکنده بودم پایم را درون کفش کردم،

برای لحظه ای سرم را بالا آوردم تا پدرم را میان جمعیت پیدا کنم،

اول پدرم را دیدم،

و ناگاه... تو را دیدم،

یادم افتاد همیشه وقتی با پدرم تو را میدیدیم صدایت میزدیم و میخندیدیم؛ پدرم را نگاه کردم تا بفهمم چرا اسمت را صدا نمی زند،

اول فکر کردم باهم قهر کرده اید، نه نه امکان ندارد او عموی قشنگ من و برادر مهربان پدرم است، همچین امری ممکن نیست

دیدم نگاهش جای دیگریست،

گفتم لابد تو را ندیده،

نزدیک تر آمدم اما تو نبودی،

کسی بود که فقط موهای بور و قد بلندش با تو شباهت داشت،

در راه که میآمدم باز هم تو را میدیدم، اما تا میآمدم صدایت بزنم فرد دیگری میشدی...

امروز دقتم زیاد شده بود تا بتوانم آشنایی پیدا کنم، هر جا میرفتم آشنایی هم بود،

اما تو هیچ کدام شان نبودی، سرگردان میان چهره ها میگشتم اما هیچ کدام تو نبودی

منی که همیشه سرم پایین بود امروز به هوای دیدن تو همه جا را با دقت رصد میکردم.

افراد قدبلند و بور و چشم عسلی هم دیدم، اما هیچ کدام تو نبودی،

کسانی هم بعد نماز اول وقت شان مانند خودت قرآن میخواندند اما باز هم تو نبودی

حتی خانه ی مادرت هم نبودی،

هر وقت تو را گم میکردیم در مساجد و مراکز خرید و خانه ی عزیزجون دنبالت میگشتیم،

دنبال فردی که ۲ متر قد دارد، از دور معلوم بودی،

اما هیچ وقت نفهمیدیم وقتی اینجا ها نیستی دیگر کجا دنبالت بگردیم...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز