من کنکوریم خب خواهرم عقده خونمونه هنوز با شوهرش هر روز خونمونه
بابای من کلا داره خرجشون میده
پولای خودشون خونه خریدن حتی وام ازدواج خواهرمو و سرویس طلایی که بابام خریده رو دادیم تا خونه خریدن
اینم بگم منو از اتاقم انداختن بیرون یه اتاق مزخرف دادن دستم که ۲ تا پنجره داره یکی تو حیاط همسایه یکی هم اتاق مامان و بابام کولرم نداره سرو صدا زیاده
خلاصه هر چی بابای من می خره باید با هم بخوریم باید صبر بدم اونام بیان خونه تا با هم بخوریم
الان من کنکوریم بابام نخودچی می خره خواهرم کاسه پر می کنه الکی می خوره برای من نمیذاره کره بادام زمینی می خوردم هر صبح
الکی بر میداشت فاشق قاشق عصر می خورد بعد به من می گفت نخور تموم کردی همشا
الان من صبح بلند شدم برای کنکور بخونم هیچی نداشتم بخورم منظورم چیز شیرین که فشارم اوکی بشه درس بخونم
شروع کردم با مامانم بحث کردن
بعدش می گم شما ها می خواید برید خونه مادر بزرگ من یه چیپس هست می خورم میگه بیار نصف بکن
شوهرشم گفت من برات ۳۰ ک ۴۰ تا شیر و ابمیوه خارجی اوردم تب بخواهرم چیده تو اتاقش دریغ از اینکه بگه بیا یه دونه بگیر بخورخور گذاشتی برای کی