من تو زندگی خیلی احساس تنهایی میکنم. من هنوز ازدواج نکردم.
یکی از خواهرام خونش نزدیک خونه ماست ، بارداره، اصلا نمیاد خونه ما، زنگم میزنم بهش میگم بیا میگه حالت تهوع می گیرم بوی نم داره، بعد فقط زمانی میاد خونمون که خواهر دو قلوم که ازدواج کرده میاد، میادم اینجا باهام سر سنگینه.من خودم به زور باهاش حرف میزنم، اون همیشه پشتشو به من میگه وقتی میاد خونمون
الانم که صبحه زنگ زد به خواهر دو قلوم گفت که بره خونش.
اصلا به من نمیگه بیا اونجا.
اصلا بهم زنگ نزد.
خواهر دو قلوم وقتی می خواست بره گفت تو نمیای گفتم نه اونم رفت.
نمی دونم چطور دلشون میاد، منو تو این خونه تنها با به پیرمرد پیرزن غرغرو میزارن میرن .
حالم خیلی بده ، خیلی احساس تنهایی می کنم.
هیچکس بهم اهمیت نمیده.
کاش اصلا نبودم...
نظرتون چیه؟
به نظرتون واکنش مناسب چیه ؟
به نظرتون اونا واقعا بدون از من میاد و دوست ندارن من تو جمعشون باشم؟