خواهر زادم چند ساله ازدواج کرده و بچه نداره با شوهرش بحثش شده
به شوهرش گفته اگر منو نمیخوای بیا جدا بشیم پسره گفته تورو دوست دارم ولی این زندگی و دوست ندارم
خواهر زادم گفته بیا جدا بشیم پس اینجوریه پسره به راحتی قبول کرده گفته من عذاب وجدان تورودارم اگر جدا بشیم
اینم گفته نداشته باش (با این حرفا فقط میخواسته واکنش پسره رو ببینه) میگ حتی به من گفت حقوحقوقمون چی میشه
اینم گفته مهریمو میگیرم ینی تا اینجا باهم حرف زدن
دیشب خواهر زادم میگ وسایلامو جم کردم بیام خونه مامانم گفت بمون نصف شب فردا برو اونم قبول کرد نیومد
حالا میگ تا صبح آشتی کردیم ولی همش گریه میکنه میگ اون حرف دلشو زده و منو نمیخاد ولی پسره گفته دروغ گفتم خواهر زادم باورش نمیشه
میگیم خب اگر اینجوری فک میکنی جدی گفته برو طلاقتو اقدام کن باز نمیتونه ازش بگذره باز میشینه گریه میکنه همممونو عصبی کرده با گریش