خدایی ت خونه افسردگی گرفتم بابام خیلی سنتی نگر و محدوده وقتی یه چی میپوشم گیرمیده میگه نباید کوتاه باشه و ال و بل وقتیم خاستگار اومد برا اشنایی خیلی سنتی بود نزاشت اشنا بشیم و مشاوره بریم نهایت ت عقدم جدا شدیم کلا از دستش اخلاقاش روانی شدم بخدا نمیدونم چیکار کنم هم خسیسه هم بد اخلاق همم خودشیفته مامانمم کلا هرچی اون میگه تایید میکنه سرکارم ک میخام برم ولی در نهایت برمیگردم خونههه دارم روانی میشم کم مونده خ ک شی کنم به نظرتون چیکا کنم درسمو هم تموم کردم
وکیل نیستم ولی هرکسی مشکل حقوقی و ساده تر بگم دادگاهی احتیاج به کمک داشت بهم اطلاع بده کمک کردن غیرمالی از علاقه های قلبیم هست چون ما با پروردگار معامله میکنیم نه بنده هاش با خدا فقط زد و بند کنین همش سوده بعدیادت نره تو زندگیت مجبور نیستی به هیچ کسی راجع به چیزی جواب پس بدی به غیر از خدات وجدانت اینو هیچ وقت یادت نره در عالم هرکسی ممکنه قلب داشته باشه ولی نه [وجدان]هیچ وقت کسی قضاوت نکن! اگرقضاوت کردی فقط برای اینکه گناهاتش باگناهات توفرق داره، انسانیت و معرفت وجدان آسوده و اراده ومهربونی داشتن سبک زندگی نجیب زاده هاست انگاری قرن ماروزگار مرگ انسانیت هست انسانیت گاهی یک لبخندهس یک آرامش امنیت ک محکم میگه نترس من هستم کمکت میکنم که به احساسات و روح یک انسان غمگین سقوط رسیده آرامش هدیه میکنی چشم بهم بزنید عمرتون میگذره پس حواستون به تلف شدن روزها تون در آشفتگی هاباشه
چرا جدا شدی؟برو دعا کن بابات خیلی خوبه بابای من که خیلیی بدههه
طرف خودشیفته بود توجه نمیکرد منو آدم حساب نمیکرد منم چون تو خانواده ی شاد بزرگ شده بودم نتونستم من روزی دو بار بابامو بوس نکنم نمیشه جونم براش فدا میکنم اونقدر توجه میکنه ولی بازم تو دلم ناراحتم چون نزاشتن آشنا بشم بعد ازدواج کنم شایدم قسمت بوده