اون
یه دختری که یه ساله خیلی از حرفاش تو ذهنم مونده.
همون دختری که حالش با کیک و شیرینی درست کردن خوب میشه و برای یه برگ جدید روی پتوسش ذوق میکنه انگار یه اتفاق خیلی بزرگ افتاده.
همون که عاشق گل و گیاهه، عاشق جوجه رنگی و جوجه اردکه و گربه های تو حیاط شون رو هم دوست داره.
شبها دوست داره به ماه نگاه کنه. روی خوابش هم خیلی حساسه، اگه کم بخوابه کل حال و هواش عوض میشه.
عاشق موتور بود، مخصوصاً شبها. یه مدت هم میخواست روی ترقوهش تتو بزنه ولی همیشه بین زدن و نزدنش گیر میکرد.
آهنگهای ترکی زیاد گوش میداد. اون آهنگ معروف ابرو گوندش بعضی آهنگا رو انقدر دوست داشت که هر چند وقت یه بار دوباره سراغشون میرفت. همسفر گوگوش با حس خوبیه شادمهر
پروفایل عوض کردنش هم داستانی داشت برای خودش!
عروس هلندی رو دوست داشت ولی با مرغ عشق کنار نمیومد.
پیتزا رو خیلی دوست داشت. یه بارم گفت حدود ۲۲ ساله از نونوایی نرفته هنوزم برام عجیبه.
اسمش رو مادربزرگش براش انتخاب کرده بود
از اونورم عاشق عروسی و رقص بود
وقتی هم میخندید یه طرف صورتش چال میافتاد.
سرمایی بود و رنگهای آبی و صورتی و یاسی رو دوست داشت.
نمیدونم چرا اینا رو نوشتم.
شاید فقط خواستم بگم بعضی آدما، حتی وقتی مدتی ازشون خبری نیست، هنوز جزئیاتشون یادمون میمونه.