یه بغض گنده ته گلومو گرفته و نمیزاره درست نفس بکشم:)
احساس خفگی میکنم...
همه چیز برام تاریک تاریکه..
خودمو از دست دادم همه چیزمو از دست دادم..
دنبال یه ناجی میگردم.. یه راه فرار یه پناه که بهم بگه فدای سرت که هرچی شده:)
مگه ادم اشتباه نمیکنه؟
پاشو از اول درستش کن..
تاریکی که جلوی چشامو گرفته وصف نشدنیه..
حسی که دارم غیر قابل وصفهفکر میکنم تموم کردن این وجودی که وجود نداره ارششو داره؟
هرچقدرر که دستو پا میزنم بیشتر توی این مرداب تاریکی غرق میکشم و بیشتر راه نفس کشیدنم بسته میشه..