نمیدونم چرا هر کاری میخوام بکنم به هر دری میزنم درا به روم بسته س، تا الان چند بار شغل عوض کردم ولی تا همین آخریشم به بن بست رسیدم نمیدونم چه حکمتیه حتی دوبار رفتم دانشگاه تو دوتا شهر مختلف اما هر دوبار به یه طریقی مجبور شدم تا کاردانی بزارم کنار،سه ساله ازدواج کردم حتی شوهرمم بچه نمیخواد که حداقل یه مادر بشم خیلی دلم بچه میخواد اما شوهرم راضی نمیشه، واقعا دیگه از این زندگی یکنواخت خسته شدم دیگه نمیدونم چیکار کنم به پوچی رسیدم، شبا خوابم نمیبره و روزا همش خوابم واقعا دیگه خسته م ازین وضعیت، میشه شما از تجربه هاتون بگین شاید یه کمکی بهم بشه مرسی
برام تعجب اوره که شوهرت بچه نمیخواد راجبع دانشگاه و درس دلیلی داشت که ادامه ندادی ادامه دادن درس دست خود آدمه سعی کن طول روز نخوابی اصلا تا شبش خوابت ببره من خودم وقتی دلم میگیره مسافرت میرم یا کتاب میخونم فیلم میبینم ورزش میکنم ذهن خودت رو از فکرهای بیهوده دور کن
متن بالا که نوشتی ، من تا مدتها با خدا هم قهر بودم
عزیزم🥲 الان خوبی؟
خیلی سخته واقعا آدم حس میکنه تو یه قفس گیر کرده و راهی نیست که رها بشه، من واقعا خیلی تلاش کردم و واقعا شکست ناپذیر بودم ازونایی که اصلا کم نمیارن و هر بار چیزی خراب میشد دوباره به فکر درست کردنش بودم یا یه چیز بهتر ولی واقعا هر تلاشی یه حدی داره و آدم یه جایی خسته میشه و دیگه انگیزه ای برای ادامه نمیمونه
آره واقعا برای خودمم تعجب آور بود و الان واقعا نمیتونم درکش کنم چرا نمیخاد واقعا دیگه نمیخوام هم بهش ...
بچه خیلی خوبه من عاشق بچه دختر بودم خدا بهم پسر داد یه سالش بود که جدا شدم الان تولدش تولد منه حال دلم باهاش خوبه بچه میتونه زندگی ررو تعغیر بده البته اگر شرایط و رفاه نسبی رو بتونی فراهم کنی عالی بچه
غصه نخور ایشالله حال دلتون بهتر میشه غصه نخوری به چیزهای خوب فکر کن علایق خودت رو دنبال کن من خودم همسر گذشتم دیپلم داشت من لیسانس بودم برا فوق که خوندم اونو برا فوق دیپلم ترغیب کردم و بعدش لیسانس با هم یه دانشگاه میرفتیم من همه کاری میکردم بهترین خونه بهترین مسافرت عاشق خرید کردن بودم حرص میخورم یکی مثل شما رو میبینم به فکر بچه درس یکی مثل اون لقمه آماده تو دهنش قدر ندونست