2777
2789
عنوان

آبروم رفت

172 بازدید | 5 پست

دیشب جلسه اول خواستگاریم بود.

پدر خواستگارم از دوستان پدر بودن برای همین من کلی استرس داشتم با وجود اینکه اولین بار نبود که برام خواستگار میومد.

زمانی که مادرش اجازه گرفت برای صحبت ما ،بعدش من بلافلاصله رو به بابام گفتم بابا اجازه میدی بریم اتاق(در صورتی که جمله که تو ذهنم بود این که از بابام بپرسم بریم حیاط یا اتاق برای صحبت )

انگار از استرس مغز رفته بود رو حالت بقا ،واقعا ذهنم یاری نمیکرد.

تازه بعد از مهمونا متوجه شدم چی گفتم ،همش با خودم میگم کاش دهن باز نمیکردم، اصلا چرا حرف زدم ،الان اونا پیش خودشون فکر میکنن دختر تا حالا خواستگار نداشته از هول حلیم افتاده تو دیگ


خیلی وقتا فقط همه چیز در ذهن ماست و ذهن ما یک چیز رو بزرگ میکنه فقط

هر چی بود گذشته و برات مهم نباشه

چیز بدی نگفتی که

سخت نگیر راحت باش جدی میگم

در سکوت به تلاشت ادامه بده . بگذار موفقیت هایت به جای تو حرف بزنند...

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

خودم میدونم وسواس فکری دارم از دیشب که اونا رفتم بارها رفتار و گفتار خودم تو ذهن مرور کردم و به خودم نهیب زدم.

راستش استرسم از این نیست که مورد پسند واقع نشم،بلکه دوست دارم تصور ذهنی مثبت و محترمی از خودم براشون ایجاد کرد باشم، چون به هر حال رفت و آمد پدرهامون همچنان باقی خواهد موند.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   نخودی_سابق  |  21 ساعت پیش
توسط   آیسان۶۴۶۴  |  21 ساعت پیش
توسط   عسلیی_بلا  |  22 ساعت پیش