دیشب جلسه اول خواستگاریم بود.
پدر خواستگارم از دوستان پدر بودن برای همین من کلی استرس داشتم با وجود اینکه اولین بار نبود که برام خواستگار میومد.
زمانی که مادرش اجازه گرفت برای صحبت ما ،بعدش من بلافلاصله رو به بابام گفتم بابا اجازه میدی بریم اتاق(در صورتی که جمله که تو ذهنم بود این که از بابام بپرسم بریم حیاط یا اتاق برای صحبت )
انگار از استرس مغز رفته بود رو حالت بقا ،واقعا ذهنم یاری نمیکرد.
تازه بعد از مهمونا متوجه شدم چی گفتم ،همش با خودم میگم کاش دهن باز نمیکردم، اصلا چرا حرف زدم ،الان اونا پیش خودشون فکر میکنن دختر تا حالا خواستگار نداشته از هول حلیم افتاده تو دیگ