بعد از سالها دفتر خاطرات عشقمون رو باز کردم....بوی عطر گلبرگهای محمدی و یاس امین الدوله مشامم رو نواخت....لبخندی از جنس حریر ابریشمدر لبانم شکفت و قلبم از شدت شعف و خرسندی رقصید.......
هم اکنون که سرانگشتانم کلمات و جملات رو در این صفحه ی سپید حک میکنن؛ آرام ترین حالت ممکنم.....
ذهنم پر شده از عطر تند و روح نواز شکوفه های درخت پرتقالی که اول صبح در رو که باز میکردیم ما رو در آغوش میگرفت و بوسه به صورتمون میزد...
محمدم...محمدرضای من......میبینی که برآن عهدی که بستی هستی....میبینم که خداوند خوان نعمتش رو در منزلمان بی منت و وسیع گسترانده....
میبینیم که نیروی عشق روح هایمان را به هم گره زده.....وقتی خار مغیلان از خرابه های شمر؛ زیر پایمان را ببوسد.....شعله های خشم نیروی عشق بر آسمانها زبانه میکشد و میسوزاند آن خرابه را....
چه زیباست دلدادگی ای که دل داده اش تویی و امانت دارش بنده ایست که سکوت قلبم سالهاست منتظر تو بود تاطنین ترانه ی عشق ؛ از لابلای درزهای پینه بسته اش؛ گوش هر شنونده ای را بنوازد.....
بماند به یادگار...از عشق مریم وشوهرش محمدرضا...