سلام، من و همسرم خیلی زود عاشق هم شدیم ازدواح کردیم، باید زمان میدادیم
همه میگن دوستم داره، ولی گاهی دو دل میشم از کاراش
خانواده اش خیلی تو همه چی میخوان دخالت کنن و پسرشون هم این اجازه رو میده، مثلا برا مناسبت ها مادرش بدون من رفته برام لباس خریده
یا بی اجازه هر جا و هر مدلی که خواسته میوه آرایی سفارش داده و...
اینا منو اذیت میکرد واقعا خیلی از نظر احساسی توقعم نسبت به همسرم بالا بود.
بعد از ی چیزایی هم عصبانی بودم، مثلا برا پاگشا و کلا وقتی خرشون از پل گذشت خیلی عوض شدن از نظر رفتاری و اخلاقی و دیگ هر کاری دلشون خواست کردن ( انقد گدا شدن که حد نداره، اینا برا مهمونیای قبل از ازدواجمون خودشون رو جور دیگه ایی میگرفتن و لارج نشون میدادن) بعد ازدواج ما ازین رو به اون رو شدن
اگه من خودم نقش بازی کرده بودم و ماک زده بودم روم نمیشد یهویی تغییر رویه بدم و کم کم میکرذم عقلا، اینا یهویی هم حجم و هم کیفیت پذیرایی اشونو کم کردن به طرز فاحشی
نامزدمم تو خواستگاری خودشو خيلي خوب میگرفت و با اخلاق، الان دیگ کلا ول کرده... خیلی عجیبه برام.
حالا کاری به اینا که نداشته باشیم، زمانیکه زوج ها دعوا و بحثی بینشون میشه، بزرگترا کمک میکنن و راهنمایی یا نهایت دخالت نمیکنن و ته تهش پای اخلاق و وجدان و ارزش ای اخلاقی که چی درسته وسط میاد و بچه ها مسیر درست رو میرند
اما متاسفانه خانواده به شدت مضخرف و بی شخصیت و بی حیا و بدجنسی داره.
اصلا ارزش های اخلاقی و شعور و شخصیت ندیدم تو این خانواده، نه اهل نماز هستن نه خدا نه شخصیت خانوادگی، نه حد و محدوده حجاب حالیشونه، خیلی زیادی بی بند و بارن، از خانواده ام متنفرم که هر کار کردن که بخاطر اینکه اینا پول دارن من قبول کنم و زن این پسره بشم.
بعد منم زرنگ نبودم ما موقعیت رو بسنجم و ببینم حالا ک سرمون کلاه رفته و از هر نظر خودشونو جور دیگه ایی گرفتن، حالا من ببینم ک کاری ازم ساخته نیست و سکوت کنم، انقد عصبانی بودم و پر توقع که نتونستم خودمو کنترل کنم
و مشکلات رو بیشتر کردم
حالا هم نامزدم اینطوریه که هر کاری که خانواده اش کردن میگه اشکال نداره بزرگترن و... و اصلا نمیبینه
ولی اگه من چیزی گفتم رو بزرگ میکنه و میگه نباید میکردی و میگفتی، مادرش خیلی زرنگه، از نامزدم حرف میکشه، اين خدا زده هم میره همه رو تعریف میکنه، حالا هم ب قدری خودخاهن که طلبکارمم هستن
من چیکار کنم؟!