میشود عاشق تو باشم و ماهم بشوی
روشنی در دلِ شبهای سیاهم بشوی
فاتح قلب تو باشم به هواخواهیِ دل؛
هر شب آرامش و تمکینِ نگاهم بشوی
یا همان دختر دیروزِ دبستان بشوم ؛
من پرنسس وَ تو دلداده و شاهم بشوی
وقتِ بازی نگرانم بشوی سُر نخورم
دست من گیری و همواریِ راهم بشوی
در میان همه ی دخترکان دل ببَرم؛
از دلت ، تا که تو همپای گناهم بشوی
از همه چشم بپوشی و به من خیره شوی
غرق در تیله ی چشمان سیاهم بشوی
دوستت دارم و میخواهم از این پس همه وقت؛
باری از کوه خطا باشم و کاهم بشوی
رنج تنهایی ام از دامن دل کوچ کند
امن آغوش تو گیرم که پناهم بشوی
مثلا برف ببارد وسط این همه عشق!
شانه ای امن شوی شال و کلاهم بشوی
زیر باران برویم از همه ی خاطره ها؛
شاعری های غزل ریز و گواهم بشوی
سر به زانوی تو باشد همه شب تا به سحر
سقفی از مهر و بلندای رفاهم بشوی
صبح روشن بدَمد با گل خورشیدِ طلا
"پونه"ای سبز به پرچین پگاهم بشوی