2821
2789

خندههایم گرچه حاشا کرده بُغضم را ولی

چشـمهایم آبــروداران خــوبـی نـیســتـنـد..!


دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

سلام دخترا، من چند ساله از سامان‌لعیا خرید می‌کنم و همیشه هم از کیفیت و تنوع کارهاش راضی بودم. چون اینستا نیست، الان کانالشون رو توی بله فعال کردن و بیشتر مدل‌هاشون رو اونجا می‌ذارن با تخفیف و شرایط اقساطی.

گفتم اگه کسی دنبالشون می‌گرده، از اینجا می‌تونه پیداشون کنه

به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم

به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم


تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین

به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم


نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم

ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم


حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی

زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم


ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی

به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم


مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت

بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم


به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من

ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم


تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی

دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم ...


دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

به گمانم نگهم دل به کسی بست که نیست

و دلم غرق تمنای کسی هست که نیست...


همه شهر به دلدادگی ام می خندند

که فلانی شده از چشم کسی مست، که نیست...


«تو به من گفتی ازین عشق حذر کن» ... آری

و تو گفتی که ره عشق تو سخت ست، که نیست...


مدتی هست به دلسوزی خود مشغولم

که دلم بند نفس های کسی هست که نیست...



دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد



دریافتم که نمیبینند؛

نه دلِ تنگم را،

نه پروازِ آرزوهایم را،

نه حتی کلماتی

که در گلویم

بیصدا

چروکیده میشوند.


آیا اصلاً

میتوان «کسی» شد؟

شدنیست

دوست داشته شد؟

یا تمامِ هستیِ من،

تنها وهمیست

در آیینهی

ذهنِ هیچکس؟


شاید

در کنجِ خلوتِ خاطراتم،

هنوز،

پرستویی

لانه کرده باشد؛

البته،

اگر هوایِ کوچ را

بر دل نداشته باشد.


من اما،

درختیام چهارفصل،

با ریشههایی

که تا اعماقِ

این خاکِ فراموشی فرو رفتهاند.

گرچه تو سروی

و شکوهِ خیالت آسمانخراش،

من نیز

سروگونه ایستادهام؛

در انتظارِ فصلی

که بازگردی.


منتظرت میمانم،

ای پرستویِ بیخبرِ من!

حتی اگر تمامِ دنیا،

چشمهایشان را

بر بودنِ من بسته باشند.



دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

من از تو گفتم و گفتند؛ شعرِ عرفانیست...

و کشف دارد و مثل همیشه طوفانیست...


من از تو گفتم و هرگز کسی نفهمیده است

که عشق در دل شعرم همیشه پنهانیست


تو ساکن من و اشعار نیمهشب هایی

اگرچه ماندن تو لحظهایست، مهمانیست


و باز حرف نگاهم نخواندنیتر شد

اگرچه هیچ نگفتم، همان که میدانیست


چقدر در دل شعرم به تو بیاویزم؟

اگرچه بت شدهای، کیش من مسلمانیست


تو رفتهای و پس از تو چقدر ناچیزم...

شبیه کاخ خرابی که رو به ویرانیست


ببخش دلخوش این چند خط غزل بودم...

تو رفتهای و بهارم دوباره بارانیست ...



دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

خندههایم گرچه حاشا کرده بُغضم را ولی

چشـمهایم آبــروداران خــوبـی نـیســتـنـد..!


دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد

به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد


دلا خو کن به تنهایی که این حال تو می ارزد به تن هایی که سرهاشان فقط فکر هوس دارد

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

ما بد❌

alsoma | 16 ثانیه پیش

از صبح که

amirhosseinej | 29 ثانیه پیش
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز