شده ام اگر مرده بودم مرا میبردند در مسجد پاریس به دست عرب های بی پدر میافتادم دوباره می مردم! از ریخت آنها بیزارم! در هر صورت به حال من فرقی نمی کرد. پس از آن که مرده بودم
اگر مرا در مبال هم انداخته بودند برایم یکسان بود! آسوده شده بودم! تنها منزلمان گریه و شیون
میکردند عکس مرا می آوردند برایم زبان می گرفتند از این کثافت کاری ها که معمول است. همه ی اینها به نظرم احمقانه و پوچ می آمد لابد چند نفر از من تعریف زیادی میکردند چند نفر
تکذیب می کردند اما بالاخره فراموش میشدم.
من
اصلاً خودخواه و نچسب هستم.
هر چه فکر میکنم ادامه دادن به این زندگی بیهوده است.
من یک میکروب جامعه شده ام یک
وجود زیان آور سربار دیگران گاهی دیوانگی ام، گل می کند .می خواهم بروم ،دور، خیلی دور یک جایی که خودم را فراموش بکنم فراموش بشوم، گم
بشوم نابود بشوم. میخواهم از خود بگریزم بروم.