یه داستانیم بود که ماهی به آب میگه دوستت دارم آب میگه ولی من باید برم ماهی میگه اگه بری میمیرم آب با غرور تنه ای به ماهی میزنه و میگذره میره دنبال موج میره سمت موج موج وقتی پسش میزنه با دل شکسته بر میگرده پیش ماهی ولی ماهی در نبود آب مرده من برای او او برای آن
آه برادر مزن شیشه خواهر به سنگ/ خام مباش و مخور نان حرام از تفنگ/ آنچه به خون شسته ای جان عزیز من است/ گوش کن ای هموطن بانگ رسای زن است...با شيخ از شراب حكايت مكن كه شيخ تا خون خلق هست ننوشد شراب را...ممکنه تو ی تاپیک باهاتون بحث کنم و تو تاپیک دیگه باهاتون موافق باشم. حتی ممکنه تو ی تاپیک با بعضی حرفاتون موافق باشم و با بعضی مخالف چون فقط و فقط به اون حرف توجه میکنم و جواب میدم نه خود شخص یا نظرات دیگش. عکس پروفایل : خانم آذر شیوا