مامان و بابام از صبح رفتن باغ
مامان سپرد قرمه بپز
وقتی بلند شدم می بینم لوبیا گذاشته تو قابلمه
برنج رو الان خیس کرده
گگشت هنوز فریزره
سبزی ها هنوز خورد نکرده
باید تا ساعت 1 هم اماده میشد خواهرم اینا مهمونمونن
من ازکله صبح تو آشپز خونه بودم
درکنارش ظرف شستم و..
الان اومده ایراد میگره چرا قرمه آب نداره
گوه درست کرده
منم عصبانی شدم گفتم خیلی هم خوبه تو نمی خوای
درد بی درمون بخور
بعدم ادا درمیارع که من رفتم باغ کار کردم
خب چیکار کنم
مگه این همه سال بوده چیش به من رسیده
تمام زمین ها قسمت کرد داد دوتا پسر و دخترش
منم مداممم کنایه می زنه که تو حالا کجا میخوای
بری که ارثیه گیرت بیاد
خسته شدم از دست زبون تندش
نگید مادر احترام داره
به خداوندی خدا خودم می دونم
ولی چیگرم خونه از دست زبون تندش
هرروز هروز کنایه
دعوا
یه روز خوش نداشت
هرروز به هربهانه میاد اذیتم میده
گاهی هرلقمه غذا خوردم یه قطره اشک از چشمم
سرازیر بود
روانی شدم تو این خونه بی صاحب شده
خدایا ببرمنو
میگه نمی خوای بندازی جهنم
باشهههه
بیا ببر بندازم جهنم راحتم کن 😭