گاهی وقتا، ذهنم میره به یه گوشهی تاریک...
انگار یه جور انزجارِ گنگ، منو تو خودش میبلعه.
تنهاییِ مطلق، حسِ درماندگی...
و بعد، جنگ!
جنگ با خودم، با دنیا...
مدام مبارزه، مبارزه...
تا جایی که قلبم تَرَک برداره،
تبر بخورم، بشکنم...
ولی بعدش چی؟
یه نفسِ عمیق...
یه شروعِ دوباره...
چیزی شبیه بلند شدن از خاکستر.
شروع به ساختن میکنم...
با تکهتکه دلِ شکستهام...
و کمکم، رنگها برمیگردن.
یه پالتِ رنگیِ زنده...
این بار نه از جنسِ غم،
از جنسِ خودِ زندگی.
رنگینکمان بعد از بارون،
برفِ نرمِ زمستون،
نورِ نقرهایِ ماه،
و گرمایِ طلاییِ خورشید...
اینها همه یعنی «التیام».
یعنی پذیرفتنِ تمامِ اون سختیها،
و بعد، رها کردنشون مثل برگِ پاییزی.
و در آغوش کشیدنِ عشقی که پیدا شده...
نورِ خالص...
آره، این همون حسه...
که با هر ضربهی تبر،
نهالِ جدیدی در دلم جوونه میزنه. 💚🌿