2777
2789

هجده سالم بود اسم عشق رو شنیده بودم اما تجربه نکرده بودم، به خودم اومدم دیدم تمام وجودم پر از یاد و خاطر کسیه که عقلم قبولش نداره، یک هفته تو تب سوختم کنکور اون سالمو از دست دادم، و نخواستم ببینمش، ارتباط خانوادگی داشتیم حتی میومدن هم تا رفتنشون به بهونه درس خوندن بیرون نمیرفتم، رفتم دانشگاه چند سال گذشته بود و فراموشش کرده بودم، با اینکه خواستگار زیادی داشتم اما میگفتم فقط میخوام از ایران برم، همه کارهام داشت خوب پیش میرفت تا اینکه اومد خواستگاری ، توی این مدت همه چیزش تغییر کرده بود ، اومدنش سستم کرد، و موندم، نتیجه اش هم دو تا دسته گله که عاشقشونم

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

کسی متوجه میشه که مبتلا شده باشه واقعا همینطوره که میگین😒

بله درد جانسوز

جانگاه

دلسوز

اصلا آدم متلاشی میشع....

این کلمات بالا رو خیلیا فقط تو شعر ها و بحث ها شنیدن

انشاءالله هیچکس به درک این کلمات نرسه....


شده آیا که غمی ریشه به جانت بزند؟؟؟؟



شده دلتنگ شوی غم به جهانت برسد؟


عاشقشی هنوزم؟

عشق حس نسبیه برای هر کس تعریف متفاوتی میتونه داشته باشه، من برای خودم اون دوره ای که شنیدن اسمش هم ضربان قلبم رو تند میکرد و خودم صدای قلبم رو میشنیدم میزارم عشق، و الان که سالهاست باهم زندگی میکنیم دوست داشتن عمیق و ریشه ای

زندگی ما فرار و نشیب خیلی داشت، بیشتر از زندگی های معمولی ، اما همیشه دونستم بهترین انتخابم بود

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2834
2835
2108
داغ ترین های تاپیک های امروز