هجده سالم بود اسم عشق رو شنیده بودم اما تجربه نکرده بودم، به خودم اومدم دیدم تمام وجودم پر از یاد و خاطر کسیه که عقلم قبولش نداره، یک هفته تو تب سوختم کنکور اون سالمو از دست دادم، و نخواستم ببینمش، ارتباط خانوادگی داشتیم حتی میومدن هم تا رفتنشون به بهونه درس خوندن بیرون نمیرفتم، رفتم دانشگاه چند سال گذشته بود و فراموشش کرده بودم، با اینکه خواستگار زیادی داشتم اما میگفتم فقط میخوام از ایران برم، همه کارهام داشت خوب پیش میرفت تا اینکه اومد خواستگاری ، توی این مدت همه چیزش تغییر کرده بود ، اومدنش سستم کرد، و موندم، نتیجه اش هم دو تا دسته گله که عاشقشونم
عشق حس نسبیه برای هر کس تعریف متفاوتی میتونه داشته باشه، من برای خودم اون دوره ای که شنیدن اسمش هم ضربان قلبم رو تند میکرد و خودم صدای قلبم رو میشنیدم میزارم عشق، و الان که سالهاست باهم زندگی میکنیم دوست داشتن عمیق و ریشه ای
زندگی ما فرار و نشیب خیلی داشت، بیشتر از زندگی های معمولی ، اما همیشه دونستم بهترین انتخابم بود