هجده سالم بود اسم عشق رو شنیده بودم اما تجربه نکرده بودم، به خودم اومدم دیدم تمام وجودم پر از یاد و خاطر کسیه که عقلم قبولش نداره، یک هفته تو تب سوختم کنکور اون سالمو از دست دادم، و نخواستم ببینمش، ارتباط خانوادگی داشتیم حتی میومدن هم تا رفتنشون به بهونه درس خوندن بیرون نمیرفتم، رفتم دانشگاه چند سال گذشته بود و فراموشش کرده بودم، با اینکه خواستگار زیادی داشتم اما میگفتم فقط میخوام از ایران برم، همه کارهام داشت خوب پیش میرفت تا اینکه اومد خواستگاری ، توی این مدت همه چیزش تغییر کرده بود ، اومدنش سستم کرد، و موندم، نتیجه اش هم دو تا دسته گله که عاشقشونم
من کالسکه و صندلی ماشین بچهمو از بیبی لایف گرفتم، تا الان که خیلی راضیام. موقع خرید هم کلی سؤال داشتم، با حوصله راهنماییم کردن. مامکوزی و بیبی برزا هم دارن 🥰 اینم سایتشون، گفتم بذارم شاید به درد یه مامان دیگه هم بخوره:
عشق حس نسبیه برای هر کس تعریف متفاوتی میتونه داشته باشه، من برای خودم اون دوره ای که شنیدن اسمش هم ضربان قلبم رو تند میکرد و خودم صدای قلبم رو میشنیدم میزارم عشق، و الان که سالهاست باهم زندگی میکنیم دوست داشتن عمیق و ریشه ای
زندگی ما فرار و نشیب خیلی داشت، بیشتر از زندگی های معمولی ، اما همیشه دونستم بهترین انتخابم بود