یه روز سرظهر که کوچه مون خلوت بود منو همسرم داشتیم میومدیم خونه
دیدم یکی از همسایه هامون که اصلا تا به حال من ندیده بودمشون روی زمین نشسته و یکم وسیله دورش ریخته انگار افتاده بود روی زمین و توان بلند شدن رو نداشت
من به همسرم گفتم محمد برو کمکش کن گناه داره انگار نمیتونه از جاش بلندشه
محمد گفت من روم نمیشه تا برسم اونجا خودش بلندشده بعد رفت ماشین رو ببره تو حیاط
من سریع دویدم طرفش گفتم آقا مشکلی براتون پیش اومده ؟ نمی تونید بلند شید؟ میخواهید همسرم رو صدا بزنم که کمکتون کنه؟
رنگش خیلی پریده بود بدن لاغر و ضعیفی داشت با صدای آروم گفت نه الان بلند میشم و به زور ایستاد من وسایلش رو جمع کردم و دادم دستش گفت خواهر خجالتم می دیدید شرمنده
گفتم نه خواهش میکنم دشمن تون شرمنده و رفت داخل خونه
همسرم دم در خونه منتظرم بود گفتم محمد خیلی رنگش پریده بود نکنه دستشون تنگه و از چیزی نخوردن اینجوری شده باشه
من از غصه میمیرم
یهو گفتم محمد پاشو پاشو تو خونه دوتا کیسه برنج داریم یکیش رو براش ببر با چندتا بسته مرغ
گفت من برم چی بگم یه وقت بهش برمیخوره
گفت از مامانم بپرس اون این همسایه را می شناسه اگه دستشون تنگه بهشون بدیم
ولی من فراموشش کردم
هم اون آقا رو هم وضیت جسمانی که داشت هم اینکه از مادرشوهرم بپرسم
فراموش کردم چون شاید دیگه این چیزها برام مهم نیست
قبلنا این چیزها رو که می دیدم تا یه هفته هیچی از گلوم پایین نمی رفت
دیگه خیلی وقته برام مهم نیست که دستفروش های کنار خیابون مشتری دارن یا نه؟
دیگه برام مهم نیست که هوا گرم میشه حتما برای پرنده ها آب بذارم تو حیاط
یا اینکه تو سرما موتوری ها با زن و بچه سوار موتور باشن
دیگه سرنمازم برای آدم ها دعا نمی کنم
دیگه قرآن نمی خونم
دیگه به فکر نیازمندان و مریض ها نیستم
تو تمام عمرم از خدا خواستم نذاره دردهایی که می کشم و حال بدی که دارم اعتقاداتم و انسانیتم رو ازم بگیر
ولی انگار....
همیشه به محمد می گفتم
وقتی همه چیز خوب باشه و تو خوب باشی
وقتی ثروتمند باشی و ببخشی
هنر نکردی
پس چرا اینجوری شدم
نکنه خدا ازم ناراحت بشه
من گله ای از خدا ندارم چون
خودم ازش خواستم
دردهام رو می کشم غصه هام رو میخورم و حسرت هارو می کشم ولی .....
کاش می تونستم حداقل دردهام رو به همسرم بگم
کاش می تونستم حداقل به خانواده ام بگم که چقدر خستم
کاش یه نفر فقط یه نفر تو دنیا می فهمید من چی می کشم🖤