خانواده ی شوهرم ادمای خوبین ولی هرچه باشه بازم مادرشوهرو خواهرشوهرن...انصافن خوبن ولی دلم گرفته ازشون...سه هفته پیش برا پسرمتولد گرفته بود همشون رو برا شام دعوت کرده بودم حتی کیک تولدپس مم خودم درست کرده بودم شما دیگه خودتون تصورکنین تدارکات شام و کیک خودش چقد کار میشه....همشون نگه داشتن درست موقع شام اومدن...قبلشم میومدن که کاری نداری?دیگه یه ساعت مونده به شام چه کاری باید داشته باشم اخه(من با مادرشوهرم تویه ساختمونیم اونا طبقه اولن من سوم همشون اومده بودن نشسته بودن پایین یه بالا نمبومدن)حالا سوا از اینکه نمیومدن کمکم بچه هاشونم میفرستادن بالا به بهونه اینکه خیلی گریه میکرد بیاد بالا دیگه اونم اومد...اخرشم ک مادرشوهرم اومد برگشت گف بچه ها اذیت میکردن دیگه به دخترا خودم نگفتم بیان برا کمک ک بچه ها بیشترریخت و پاش میکنن ...حالا بماند که چقدحرص خوردم از دستشون...الان خواهرشوهرم افطار دعوت کرده امشب...همشون از الان پاشدن رفتن اونجا...درسته ب منم گفتن بیا منم گفتم نمیتونم بیام بچم اذیت میکنه...حالا میخوام بدونم همون جمعی که اومدن خونه ما امشبم میرن اونجا...همون بچه هااونجا هم هستن ریخت و پاش میکنن چیشد میتونن برن کمک اون اما دو طبقه نمیتونن بیان بالا?
عزیزم خدارو شکر ک شوهرت عین ننش نیس دیگه .ننش میومد یکی باید یه گونی بر میداش پشت سر اون ک راه میرفت ...
از یه جایی هم حق میدم نیان...پسره من یه عادت بذی که داره عصبی ک میشه بچه هارو گاز کیگیره...بخدا خیلی بدم میاد از این کارش...نمیدونم چطوری از سرش بندازم...
این گازگرفتنمهز همین نازنین دختر خواهرشوهرم یادگرفته هی طاها رو گازگرفت بچه یادگرفت الان همه رو گازمیگیره...موکشیدنم از پسر جاریم یادگرفته....از سرشم نمیوفته...ناراحتیم از اینه دختراون گازمیگرفت میگفتم جلو بچتو بگیرخب یه چیزی بهش بگوگازنگیرهاونم میگف چیکارکنمبچس چطوری حالیش کنم....الان خودم افتادم ب چکنم چکنم...