خدایا میدونی که هروقت گیر میکنم و نمیدونم راه چاره چیه برات نامه مینویسم شاید این روزا نامه هام بهت کم شده ولی خودت میدونی درحد یه خدایا شکرت هر روز حداقل گفتم میخوام بهت بگم من فراموش نکردم روزایی که دستمو گرفتی روزایی که نوشتم و بعد خوشحالم کردی ولی عزیزمن میدونی چقد برام سخت می گذره خسته می شم از اینکه همیشه تصورات قشنگی برام ایجاد میشه سراسر امید میشم و به یک باره همه اونا فرو می ریزن از این تکراری که توش روحم خردمیشه از اینکه دارم سرگرم میکنم خودمو و باز تکرار اون لحظه یاس آور همین الان که دارم برات مینویسم باز اشکم جاری شده نمیدونم کی جواب نامم رو میدی ولی ببین یه نفر اینجا خستس نمیخواد مثل همیشه سهمش بشه صبر میخواد یهو بگی بیا عزیزم اینم سهم تو از شادی که میخوای نیازی نیست منتظر وایسی میدونی که من همیشه سعی می کنم حسود نباشم و وقتی این حس درونم ایجاد بشه خودم بیشتر زجر می کشم ولی وقتی میبینم من انقد دوستت دارم ولی انگار تو یه جاهایی طاقت دیدن نشدن برای کس دیگه ای رو نداری حسودیم میشه که چرا اونو بیشتر دوست داری چرا گریه های منو دیدی و باز نشده ازت خواهش میکنم مثل همیشه دستمو بگیر ولی زودتر از همیشه بزار دلم خوش باشه که این سختی تموم شده منو با چیزایی که طاقتشون رو ندارم امتحان نکن خواهش میکنم ✉️