کاش میشد سرنوشت یه جوردیگه بنویس
مگه میشه من با۳۰سال زندگی انقد اززندگی بیزارباشم
یه روزی میگفتم نه بچه هام اگه بمیرم چی میشن ولی الان میگم بزرگ میشن خودت که دنبال ارامشی ارامشت فقط زیرالوارها خاک
من که باتمام مشکلاتم قوی بودم خیلی قوی ولی الان یه دلتنگی عجیب دارم وسط خنده گریه میکنم شدم اون عزادار عزیزازدست رفته ای که هیچ راهی جزصبرنداره شدم اون داغداری که داغ قلبمومچاله میکنه
نمیدونم گناهم چی بود که این شد
کاش اون شب لعنتی .......
برام دعا کنیدنه برای صبرم چون. داغم هیچوقت سردنمیشه نزدیک یکماه دوستممیزنه خودشو جیغ داد تهدیدگریه من خوب شم ومن نگاهمهرروزسردترازدیروز
مگه نباید ادم زنده خوشحال یا ناراحت شه پس چرامن هیچ حسی ندارم پس مردم مطمنم فقط دارم لحظه هاموسپری میکنم
مرده متحرک یاربات....
صبح پاشمخونه تمیزکنممرتب کنم ناهاربزارم درس بچه تاشب ...شب دوتا دوتا الپروزلام بخورم تایادم بره چه شبهایی چشم انتظاربودم بازیچه .دوستم میگه بدبخت به خودت رحم کن ...من میخندم سردترازسرد
اون میشینه براتولدمن برنامه ریزی میکنه ومن توفکراینم اگه روزتولدم باخاکسپاریم یکی باشه چه قدباحال ۳۰سال عمرم پرمبشه به خاک سپرده میشم
من حتی مرگم برا پدرمادرمم بهتره میدونن بچشون یه بارمرد نه هرروز هرساعت.......ازکسی گله ندارم نه من فقط ازخودم بدنم دستم پام بیزارم بیزار ..........