دیروز توادم بود تولد 15 سالگیم، من از چند روز پیش با بابام قهر و دعوا دلشتیم سر اینکه خیانت میکنه و مامانمم ساده اصلا هیچی بهش نمیگه بعد بابام هی منو زد و اینا... خلاصه گفتم شاید روز تولدم برام حداقل یه کیک کوچیک بگیرن ازم عذرخواهی کنن ولی هیچی... حتی یه تبریک خشک و خالیم نگفتن. به مامانم گفتم مامان تولدمه امروز گفت تولدت بخوره تو سرت بخدا از دیروز تا حالا بغض گلومو گرفته بهمش یاد اونموقع میوفتم که من از مامان دفاع میکردم و به بابام میگفتم برا چی اینکارا ر رو میکنی ولی مامانم بجای اینکه پشت من در بیاد اذیتم میکرد و بابامم منو میزد و بهم فوش میداد.. همه دوستام تولدشون خانودشون کلییی کار براشون میگنن ولی من دریغ از یه تبریک، امشب میخواو برم خودم برای خودم کیک بگیرم و استوری کنم و برای خودم کادو بگیرم ولی امسال بدترین تولد عمرم بود از چند ماه پیش هی دلشتم برنامه میریختم.... واقعا از بس گریه کردم نفسم بالا نمیاد
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
بزرگتر ها میگویند نوجوان ها فکر میکنند شکست ناپذیرند و این جمله را با طعنه و لبخند بیان میکنند نمی دانند که واقعا همینطور است فکر میکنیم شکست ناپذیریم چون هستیم به دنیا نمی اییم و نمی میریم مثل همه انرژی ها فقط شکل و ظاهر مان تغییر میکند ادم ها با بالا رفتن سن این حقیقت رو فراموش میکنند کم کم از شکست و از دست دادن واهمه پیدا میکنند ولی ان بخش از وجود ما که بزرگتر از مجموع همه بخش های دیدنی ماست نه شروعی دارد و نه پایانی در نتیجه نمیتواند شکست بخورد مــن رو نمیتونی معنی کنی پروفایل خودمم