حدود نیم ساعت پیش من و دخترم که یک سال و ۱۰ ماهشه جلو تلویزیون دراز کشیده بودیم اونم طبق عادتش که همه جا سرک میکشه رفته بود از تو کابینت برس فرش شویی رو آورده بود و خی میزدش تو سرم منم ازش گرفتم گذاشتم زیر مبل نفهمیدم کی رفته بود آورده بود یهو محکم زد تو چشمش انقد دردم گرفت که سرش داد زدم و دوتا زدم رو بازوش الانم زیر چشمم داره باد میکنه و ی زخمم هست هنوز تیر میکشه باباشم سر کاره دخترمم عین کنه چسبیده به هم
موی فر داری شما و دلربایی میکنی دلبر مو فرفری در دل خدایی میکنی
آهای غمی که مثله یه بختک رو سینه من شده ای آواره از گلوی من دستاتو بردار، دستاتو بردار از گلوی من از گلوی من دستاتو بردار ، دستاتو بردار 💔 جای خالیت تو قلبم یه سوراخه عمیقه ،بابایی💔
یک صبح جمعه پا میشی میبینی یه مرد پر ادعا با بی تدبیری، مملکت را به دامن تفرقه و آشوب انداختهیه صبح جمعه دیگه هم پا میشی میبینی یه مرد بی ادعا با شهادتش موجب همدلی و وحدت یه ملت شده. چقدر فرق است بین کسی که بندگی خدا را میکند و کسی که نوکری کدخدا را
من از سکوت سایه ها، از همه ی آیینه ها، بیداری و بی خوابیا، از دیده ها، نادیده ها، سکون و این بی تابیا، ثانیه ها دقیقه ها، تنها تورو دارم هنوز،با داغ های سینه سوز «مرآت» برای فرشته های آسمونیم