دلم خیلی از خونواده همسرم شکسته ک با گذشت چن سال از این حرفشون نمیتونم فراموش کنم نامزد بودیم مامانش بدون هیچ دلیلی یهو برگشت گفت پسرم عاشق یکی دیگه بود باباش نذاشت بیچاره باهاش ازدواج کنه دلم انقد براش سوخت نذاشت با عشقش ازدواج کنه! البته بگم که ازدواجمون سنتی بوده قبلش با هم چند ماه بیرون رفتیم برای شناخت و ... ولی اولش من رو باباش در واقع انتخاب کرده بود و دختر دوست باباشم و خودش به باباش گفته بود دیگه هر کیو تو میخوای باهاش ازدواج میکنم با گذشت پنج سال از ازدواجمون واین موضوع همیشه عین خوره مغزم میخوره بااینکه با هم خوبیم و بارهای گفته که دوستم داره ولی با هر بحثی یاد گذشته میفتم چی میشد مامانش اینو بهم نمیگفت...