واقعا بعضی وقتا انقدر بعضی فامیلا بی شخصیت و فضولن که آدم اعصابش به هم میریزه. دیشب دعوت بودیم خونه عمه شوهرم رفته بودیم اونجا. بعد شام که عمه های شوهرم داشتن ظرف ها رو میشستن و منم داشتم پاکشون میکردم بحث لباس زیر شد بینشون بعد همون عمه بزرگه که خونشون دعوت بودیم به خواهرش گفت آره من معمولا سوتین نمیپوشم احساس خفگی بهم دست میده تو چجوری میپوشی برات سخت نیست؟ بعد اون عمه کوچیکه زو زیر خنده گفت حالا باز من خوبه حدیث که دیگه هیچی و هر هر خندید. من خیلی با تعجب نگاش کردم. بعد رو به من گفت برات سخت نیس اسفنجی میپوشی؟ من اولش خیلی ناراحت شدم بعد با خودم گفتم شاید منظوری نداره گفتم والا اسفنجی نیست. با خنده گبف مشخصه که عزیزم. من دیگه با این سن از رو لباسم تشخیص میدم. بعد دو تا خواهری با هم میخندیدن و عمه بزرگش میگفت بیچاره سعید(شوهرم).
من واقعا بدجوری تعجب کرده بودم از این حجم بیشعوری و بی شخصیتی کلا چند بار اونم تو مراسما دیده بودمشون اصلا فکر نمیکردم اینطوری باشن. اون لحظه مادرشوهرم نبود اونجا وگرنه بهش میگفتم ولی اونا طوری رفتار میکردن که این شوخی واسشون عادی بود و من حساس بودم که بهم بر خورده
موقع خداحافظی هم عمه بزرگه در گوشم گفت اسفنجی نپوش سینه های کوچیکت اذیت میشن.
واقعا خیلی ناراحت شدم و با خودم عهد بستم هیچوقت خونشون نرم و جایی دیدم محل نذارمشون. حتی شرمم میومد اینو به شوهرم بگم ولی فرداییش مادرشوهرم که تو یه ساختمون میشینم با هم رفتم خونشون و بهش گفتم و مادرشوهرم گفت حساس نباش دختر باهات شوخی میکردن اصلا مگه مهمن مهم سعیده که دوستت داره.
بعد دم ظهر که داشتم نهار میخوردم دیدم یه شماره ناشناس بهم زنگ زد. دیدم عمه شوهرمه. سلام علیک کرد و خودشو معرفی کرد گفت فکر نمیکردم ناراحت شی. من سعید رو مثل پسرم دوست دارم. خیلی خنده شوخی کرد. من با خودم گفتم شاید حساس شده بودم و واقعا آدم بدی نیست ولی با شوخی آخرش دوباره اعصابمو خورد کرد گفت درسته صابر خوشگل تر و خوشتیپ تره ولی تو هم خیلی بد نیستی و قطع کرد. واقعا نمیدونم چیکار کنم دیگه. اگه شوخیه که این در چه حدشه .