بصورت یه اشنایی مجازی بود که ازش خوشم اومد خودمم بهش اعتراف کردم.یجوری مجذوبش بودم و فکر میکردم پیوندم باهاش روحیه چون بعدترش یادم اومده بود که سالها قبل از اشنایی اونو تو دو تا از خوابام دیده بودم..بعد فهمیدم بخاطر سابقه ی اعتیاد نه ثبات شخصیتی داره نه اهل کار کردنه .ولی من همچنان نمیتونستم اون کششی که بهش داشتمو بیخیال بشم تا اینکه کات کردیم و من به طریقی فهمیدم که یک الگوی نسلی توی روانم از مادرم به ارث بردم .الگوی ی ایثار و ازخودگذشتگی و از دست دادن هویت باعث مجذوبیت این شخص در منه .دو سال دلتنگی به یک آن فروکش کرد و حتی بسختی چهره اش رو میخوام بیاد بیارم .بچه ها سایه ها و طرحواره های روان باعث میشه حدب کارا و افرادی بشیم که فقط مارو تو همون سیاهیا نگه داره .