یه خانواده ای حدودا یکسال اصرار داشتن بیان خواستگاری(پدرخانواده با پدر من آشنایی داشت) من قصد ازدواج نداشتم و کلا ازازدواج سنتی هم خوشم نمیاد بعد یکسال و تماس های مداوم درنهایت یکی از فامیلامونو واسطه کردن و اومدن یک هفته بعد از جلسه ی دوم زنگ زدن گفتن پسرمون داره فکرمیکنه و من هاج و واج مونده بودم که یعنی چی؟اگه پسرشون نپسندیده خب زنگ نمیزدن یا زنگ میزدن و میگفتن قسمت نیست اگر پسندیده که یعنی چی داره فکرمیکنه؟اگر واقعا داشته فکرمیکرده خب در نهایت باید اطلاع میدادن که اوکیه یا کنسله خب وقتی میگی داره فکرمیکنه یعنی ادامه داره این مسیر دیگه یعنی با خودشون نگفتن فردا چجوری میخوان تو چشم پدر من نگاه کنن؟ البته اون تماسشون یکی دوروز قبل ماه رمضون بود بعدشم که ج.ن.گ شد همه چی بهم ریخت یعنی تمام خواستگاریای سنتی این شکلی ان؟اصلا هنوزم ممکنه زنگ بزنن؟واقعا متنفرتر شدم از خواستگاری سنتی
کسی که تفکرش با تو متفاوت است، دشمن نیست، انسان دیگریست با دیدگاه دیگر، فقط همین...اگر فقط همین یک اصل را می پذیرفتیم، روابطمان بهتر می شد، آرامشی توام با احترام، به همین سادگی! مشکل ما افکار بسته است..!“بلند پرواز باش🕊 آسمان به کسی تعلق ندارد🌱”.
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
نمیدونم واقعا پدرشون پدر مارو دراورد انقدر زنگ زد اواخر دیگه بابام جواب نمیداد نهایتا زنگ زده به فامیلمون گفته بود صحبت کنید ما بریم خونشون..پسرشون منو ندیده بود اصلا ولی من میگم حتی اگر نپسندیده بود نباید میگفتن داره فگرمیکنه معنی اینحرفشونو نمیفهمم
اصلا ذهنتو درگیرش نکن و مطلقا جوابشو ندیدبه پدرتم بگو جوری رفتار کنه انگااار نه انگار اتفاقی افتادها ...
نه بابام که اصلا قبلشم اونارو حساب نمیکرد منم میخوام ذهنمو درگیر نکنم ولی واقعا نمیشه یه چیزی مثل خوره افتاده به جونم که یعنی چی اومد دید بعد گفت داره فکرررمیکنه؟میتونستن اصلا زنگ نزنن میتونستن بگن قسمت نیست حتی میتونستن بعد همون تماسشون زنگ بزنن بگن ب نتیجه نرسیدیم ولی با اون تماس و اون حرفشون حس میکنم من و پدرمو بردن زیر سوال