نمیدونم..
اینم بمونه لا به لای صفحات تاپیکی که از من اینجا مونده ..
داشتم به داستانم فکر میکردم..
تو ذهنم جمله نمیاد..مث قدیما اما
تاریکی.. انزجار.. انزوا... درماندگی..
جنگیدن و جنگیدن و جنگیدن و بازم جنگیدن
زخمی شدن .. تبر خوردن .. شکستن قلب ... بلند شدن .. ساختن و ساختن و ساختن و ساختن .. رنگ .. رنگ و رنگ و رنگ دوباره رنگی شدن ..رنگین کمون .. بارون .. برف .. ماه.. خورشید..
التیام و التیام..پذیرفتن و پذیرفتن و رها کردن و رها کردن.. دوست داشته شدن و دوست داشته شدن ..نور... عشقِ ناب...
همینه ..
هر چه تبر زدی مرا زخم نشد جوانه شد..💚🌿