دوستان من عصر رفته بودم بیرون بعد قبلش داشتم با مامانم حرف میزدم که نزدیک خونه ام بعد رسبدم در خونه همسایه دیوار به دیوارمون یه مردی هست سنش بالاس و خیلی ازش بدم میاد و سیگاری هم هست نشسته بود کنار خونه ما دیوار به دیوارمونه ولی خونه ما تا خونه اونا دیوار هست بینش و فاصله داره من رسیدم پیاده شدم دیدم نشسته در خونه پا من رفتم در بزنم بهم گفت مامانت همین الان رفت بیرون من گفتم نه همین الان باهاش حرف زدم گفت حالا میخوای بیای خونه ما تا مامانت بیاد در همین حین بابام یه دفعه درو وا کرد رفتم داخل اونم دیگه چیزی نگفت گفتم نه مامان کجاس گفت تو خونه گفتم فلانی گفته همین الان رفته بیرون که بابام چیزی نگفت به مامانم گفتم گفت خداروشکر عقل داشتی نرفتی واقعا خدا لعنتش کنه حالم ازش به هم میخوره واقعا چقد ادم کثیفی بود تازه دیر ازدواج کرده زنش خیلی جوونه یه بچه داره پسره پسرش از منم کوچیک تره فقط میگم خدا لعنتش کنه من انقد ترسیدم که نگو نکنه یه وقت بیاد رو دیوارمون بیاد تو خونمون من اخه همش تنهام مامان و بابام دوتاشون سر کارن تک فرزندم هستم