2777
2789
عنوان

دلم گرفته از سرنوشتم (درد دل)

359 بازدید | 14 پست

قضاوتم نکنید توروخدا یه روزی فک نمیکردم ب این نقطه ک هستم برسم،

من ی دختری ام ک پدرم تویه ۲سالگیم فوت کرد حدود ۶سالم بود ک مادرم دوباره ازدواج کرد بایه مرد مهربون و خوب که همسروفرزندش ازایران مهاجرت کرده بودن  من چون طعم پدر داشتنو نچشیده بودم اون آقا واقعا شد پدرمن شاید بگم ک حتی از پدرنداشته خودمم بیشتر دوسش دارم حق پدری واقعا  ب گردنم داره،تاااااااگذشتو من ۱۷سالم شد ک از شهر خودمون مهاجرت کردیم ب زادگاه ناپدریم اونجا چندتافامیل داشت ولی باز منومادزم حس تنهایی داشتیم تااینکه ۱سال بعدش اونجا با پسره همسایمون دوس شدم من تویه دوستی فهمیدم ک ب تریاک اعتیاد داره باهم رفتیم مرکز درمان وبهش دارو دادن ناپدریم وقتی کفهمید  باهم دوستیم خیلی مقابله کرد کجدا شیم ولی کن عشق چشماموکورکردهبود هرچی بهم گفت تو از جنس اینا میستی پسرشون  معتاده با اینکه خودم میدونستم قبول نمیکردم........

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

بعد ک تویه نامزدی دوباره همسر من مصرف داشت حتی تا زماینکه من میرفتم خونه مادزم و خونهخالی میشد میکشید۶ ماه بوذ ازدواج کرده بودم ک تویه بسته سیگارش تریاک پیدا کردم هرچی خاستم بخانوادم بگم یا ب خانوادهخودش نذاشت ک نذاشت هرچند دلخوشی از خونوادش نداشتم چون تمام مراسم عروسیو نامزدی وهمهچی شدبرسم اونا حتی پول شام عروسی مهمونایه خودمونم گرفتن ازمون.....

خلاصه ۱سال گذشت ومنمچشو تو خونه با پسرعموش گرفتم داشتن مصرف میکردن  بازهم جلومو گرفت نذاشت برمممم البته تقصیر خودم بود خربودمو بچه بازم التماسم کرد ومنباز بهش فرصت دادم.....

زمانگذشت تارسید تابستون ۲سال پیش ک خونوادم برگشتن شهرخودمون من موندمو یه گله گرگ ویه تنهایی و غرب بی هم زبون اوایلش خیلی سختم بود ولی گذشت سرگرمیم شد تلوزیونو موبایل هر۶ماهم میرفتم خونوادمو میدیدم وخونه خالی میشد ک همسرم باخیال راحت مصرفکنه تو این مدتم بیکار بود وکنج خونه فقط اذیتم میکرد 

بی  پولیی از یه طرف( من زمان مجردیم چون حقوق پدرموداشتم اصلا طعم بیپولی نچشیذم و سختی نکشیدم) ظاهرش یطرف چرت زدناش مشکوک بودناش دیگه افسزدم کرده بود بی پولی واقعا اذیتم میکرد حتی یهروزایی تو خونمون نونوپنیرم نبود نمیدونستم دردمو ب کی یگم کجا برم چیکارکنم سنمم کم  بود......

خونوادم ک میدیدنش هی بهم میگفتن این چیزی مصرف میکنه ومن زیر بار نمیرفتم ولی خودخوری میکردم ازدرون انگار۶۰سالم بود تو این مدتم ب من میگفت پبرونورفین مصرف میکنه و تریاکو ترک کرده ولی خوردن اونم عذابم میداد بهشمعتاد بود تا قرصو نمیخورد خمار بود خلاصه تا عید گذشته ک دیگه کاسه صبرم لبریزشد و نشستم همهچیو ب ماپدریم  گفتم و فقط تنها جوابی ک شنیدم این بود ک ما چقدر گفتیم این ادم نرمال نیس زیر بار مرفتی من گفتم طلاق میخام مهریمم میگیزم ولی مادرم از ترس ابروش با زبون بیزبونیی میگفت نکن دوباره منو برگردونن خونم ولی ناپدریم پشتیبانم بود  ولی چون مادرمو خواهرم برمگرذوندن دیگههیچینگفت وقتی برگشتم قرصم ترک کردهبود کلی قول دادو باز منه خره ساده لوح باورکردم.....

قرصو۶ماه بود کنار گذاشته بود خیلی خوب شده چون خوشچهرس خیلی خوشگل شده بود سرکار میرفت بسپولیو دعواها تمومشد ک تابستون خونوادم اومذن خونون و باز چرت زدنا شروع شده بود نگو ک باز شرو کرده بود خلاصه ناپدریم بابرادرش یواشکی حرف زد ک برادرت معتاده نمیتونی درمانش کنی من طلاق دخترمو میگیرم ولی ب منو مادرم هیچی نگفت منم باهاشون واسه مسافرت رفتم شهرمون ۲روزنشده بود برادرش برده بودش کمپ وقتی خاهرش ب من ز زد گفت بازم شکستم فرو ریختم داغون شدم عوض دلداری ب من میگفت وظیفه توبوده ببریش تو از اول میدونستی کمعتاده خودت باخاست خودت ازدواج کردی راس میگفت باخاست خودم بود خریتم بود تو اون یک ماه کمپ از همه سرکوفت میشنیدم داغون بودم تااینکه بابایه گورب گوریش مرد وبخاطر اینکه مردم نگن پسر کوچیکش کو رفتن درش اوزدن و باز من برگشتم بخاطر تو اون مدت کمپ خونوادش عوض حمایتو دلداری دلمو تیکه تیکه کردن ،پاک شده بود اشتهاش خوب بود تا لنگ ظهر نمیخابید تا این ک حدود یه ماههپیش خودش باز اعتراف کرد کمصرف میکرده و چند روزیه تو خونه گذاشته کنار ولی این دفعه قلبم مث سنگ شده بیتفاوت شدم ب زندگی امیدی ندارم ادعا میکنه عاشقمه ولی از لحظه اییی شناختمش  عذابم داده تازه رفتارمم  ک تغییر میکنه قیافه حق ب جانب میگیره و قهرمیکنه بهم میگهه غر میزنی غر زدنایه تو مانع پیشرفتمه بعضی وقتا فکر خودکشی شایدم گم وگور کردن خودم از چشم همه رو  دارم تک تک ارزوهام فنا شد.



مرسی ک گوش کردین دلم خالی شد😭💓

تویه این ۵سالی ک ازدواج کردیم تمام طلاهامو فروخت حتی طلاهایه بچگیم چون میخاست کار راه بندازه قول داده بود همه شوو حتی بیشترو بهترشو میخره ولی ورشکست شدو کلن طلا خریدن از یادش رفته حتی یه مسافرت دونفری باهم نرفتیم همش با خونواده من جایی رفتیم چون ماشین نداریم بهونش اینه، حتی ماه عسلم ب چش ندیدم، الانم یه ملک شریکی داره ک چش دوخته فروش بره و تمام کارایه نکرد تو این چندسالو واسم بکنه ولی دیگه چ فایده ایی داره بعداین همه عذاب و از چشم افتادن ادم و دیگه ذوقی برایه من نمونده و دیگه ارزشی نداره،تازه خانوادشم فک میکنن  من  خیلی خوشبختم و ناشکر زندگیمم حیلی گلو بلبله

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز