قضاوتم نکنید توروخدا یه روزی فک نمیکردم ب این نقطه ک هستم برسم،
من ی دختری ام ک پدرم تویه ۲سالگیم فوت کرد حدود ۶سالم بود ک مادرم دوباره ازدواج کرد بایه مرد مهربون و خوب که همسروفرزندش ازایران مهاجرت کرده بودن من چون طعم پدر داشتنو نچشیده بودم اون آقا واقعا شد پدرمن شاید بگم ک حتی از پدرنداشته خودمم بیشتر دوسش دارم حق پدری واقعا ب گردنم داره،تاااااااگذشتو من ۱۷سالم شد ک از شهر خودمون مهاجرت کردیم ب زادگاه ناپدریم اونجا چندتافامیل داشت ولی باز منومادزم حس تنهایی داشتیم تااینکه ۱سال بعدش اونجا با پسره همسایمون دوس شدم من تویه دوستی فهمیدم ک ب تریاک اعتیاد داره باهم رفتیم مرکز درمان وبهش دارو دادن ناپدریم وقتی کفهمید باهم دوستیم خیلی مقابله کرد کجدا شیم ولی کن عشق چشماموکورکردهبود هرچی بهم گفت تو از جنس اینا میستی پسرشون معتاده با اینکه خودم میدونستم قبول نمیکردم........