نه خدا رو شکر سالمه
خیلی شب بدی بود
هی سرم تو گوشی بود بهش محل نمیدادم (از بس عصبی بودم) یه دفعه گوشی رو از دستم کشید
یعنی نگاهم به قیافش افتاد حس کردم مقصر همه ی دردام و افسردگی اونه
جا دستمال رولی آشپزخونه رو برداشتم هر چی زور داشتم جمع کردم دوتا محکم زدم بهش
به استخون خورد😐 🤕
اونم دست خالی ولی خیلی محکم چندتا منو زد البته به بازوم زد (خیلی عصبی شد وگرنه اهل کتک نیست اصلا)
بعد من دیدم کج کج راه میره گفتم الهی بمیرم و اینا
خیلی ترسیدم
بعد اون دید من ترسیدم گفت چیزی نیست،ول کن و اینا
بعد آشتی کردیم
ولی من انقدررررر حالم خراب بود نتونستم آروم بمونم
گریم گرفت
برگشتم آشپزخونه آنقدر گریه کردم هق هق با صدای بلند، خیلی طولانی، نفسم داشت میگرفت
شوهرم آنقدر ترسید اومد دلداریم داد گفت چرا اینجوری میکنی
آخرش گفت تو خنده رویی خنده بیشتر بهت میاد گریه نکن🥲
آنقدر دلم سوختتت
حالا فکر کن من قبلا یه زن پرانرژی و شیرین زبون بودم همیشه قربون صدقه شوهرم میرفتم، از در میومد یا میرفت بیرون میرفتم استقبالش
آنقدر قاطی کرده بودم که تو خونه بود حوصله نداشتم پیشش بشینم باهاش حرف بزنم، بعدشم که اینجوری...