سر فوت پسر دایی جاریم دعوا شد داستان آینه که مادرشوهرم هر جا عشقش بشه به منو شوهرم خبر میده عشقش نباشه خبر نمیده میره پشت سر من غیبت میکنه رفتار هاش باهام خوب نیست دیونم کردن
حالا سر فوت پسر دایی جاریم به من خبر ندادن برم ختم زنگ زدم همین جوری اتفاقی به جاری گفت الان وقت زنگ زدنه من پسر داییم جوانم که برادر میشه از دست دادم نمخواست تسلیت بگی دیگه شروع کرد گلگی فش دادن زنگ زدم مادرشوهرم اصلا انگار نه انگار گفتم چرا نگفتی به من بیام ختم الان عروست منو شسته گذاشته کنار گفت بگو من خبر ندادن یا اصلا صلاحتون نبود بیاید منم همینو به جاریم گفتم بهش گفتم مادرشوهرم صلاح ندیده ما بیایم رفته به برادر شوهرم گفته اونم به مامان خواهرشوهرم گفته زنگ زدن به من اونم پشت تلفن هر چی خواست نخواست گفت به جای که فک کنن اونا اشتباه کردن به من نگفتن آدم حساب نکردن داد بی داد هم میکنن خودشون هیچی براشون اهمیتی نداره آدم های دیگه رو انداختن به جون هم بعد خانم طلب کارم هست بعد جاریم از خواهرشوهرم گلگی داشت که تو هیچی مراسمی شرکت نکرده و حتی ی تسلیت نگفته