شخصی از تپه ای اطراف شهر بالا رفت که بالای اون تپه مردی دنیاگریز خیمه ای داشت و مشغول خلوت و ریاضت بود نزدیک شد دید یک پای بریده قبل از خیمه افتاده بر زمین نزد اون تارک دنیا رفت و دید یک پایش قطع شده ماجرا را جویا شد زاهد گفت دیریست از همه کس و همه چیز بریده ام و برای وصال حق ابنجا خلوت گزیده ام دیروز زنی زیبا بالای تپه آمد و من دچار وسوسه شدم و یک قدم به سویش برداشتم اما به خودم آمدم آن پای بریده که دیدی همان است که قدم برداشتم بریدمش چرا که برای غیر خدا قدم زده بود تا توبه ام پذیرفته شود