2777
2789
عنوان

از اولین دیتم

1067 بازدید | 109 پست

این خاطره مربوط به همون پنج سال پیش و اولین دیتم با دختری که تاپیکای قبلم نوشتم.


اون موقع حدودا هجده سالم بود و بعد از سه ماه میخواستم برای اولین بار ببینمش، این که چرا دیت اولمون اینقدر طول کشید خودش یه ماجرای مفصل داره که بماند.

قرارمون دروازه دولت بود، یادمه تا خوده صبحش از استرس و هیجان خوابم نبرد!

صبحم پا شدم لباسامو عوض کردم که راه بیفتم برم سر قرار، از اون جایی که به شدت آدم بی نظمی بودم لباسامو همونجوری ولو کردم وسط اتاق و از شانس گندم مامانم گیر داد که باید جمعشون کنیو من دیگه خسته شدم و فلان، منم تو دلم گفتم برو بابا هجده سال جمع نکردم امروز که اولین دیت زندگیم داره اتفاق میفته و باید زودتر برم بشینم لباس جمع کنم؟😂😂(پیش خودمم فکر میکردم چه واقعه ی مهمی داره اتفاق میفته، لنتی انگار شب عروسیم بود!😂)

خلاصه بی توجه به غرغر هاش از خونه زدم بیرون که هنوز به سرکوچه نرسیده دیدم یه مشت لباس از آسمون داره میریزه رو سر و کلم، سرمو آوردم بالا دیدم تمام لباسامو، از لباس زیر گرفته تا شلوارک و رکابی داره از پنجره میریزه بیرون!! دیدم اگه دیر بجنبم شرفی برام تو اون محل باقی نمیمونه 😑😂، خلاصه بماند با چه مشقتی جریانو جمعش کردم و راه افتادم که برسم سر قرار.

بهش پیام دادم کجایی، گفت تو مترو ام و استرس دارم و حالت تهوع دارم و فلان، دیدم این وضعش از منم بدتر، رفتم از یه سوپری یه بطری آب گرفتم و وایسادم جلو مترو.

تو دلم داشتم دو دو تا چهار تا میکردم که چه کارایی رو انجام بدم یا ندم که ناراحت نشه و بدش نیاد، داشتم پیش خودم فکر میکردم که مثلا همون اول سریع دستشو نگیرم و اینا که یهو دیدم یکی داره اسممو صدا میزنه، تا به خودم بیام ببینم چی به چیه دیدم وسط خیابون پرید بغلم و پاهاشو حلقه کرد دور کمرم، اینقدر هول شدم که گوشیم از دستم افتاد و شیشش شکست😂.

اون بغض کرده بود و هی داشت اسممو صدا میزد، منم که خشکم زده بود نمیدونستم چیکار کنم اصن😅

خلاصه از بغلم اومد بیرونو شروع کردیم قدم زدن، هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که گفت یه لحظه بیا بریم این جا و رفت سمت یه کوچه بن بست، وسط اون هاگیر واگیر یه فکر مسخره ای هم اومد تو ذهنم که نکنه میخوان خفتم کنن و کلیه هامو قاچاق کنن و اینا همش برنامه ریزی شدس.😂😂

رسیدیم آخر کوچه و دیدم باز پرید بغلم، وای که چقدر از رفتار اون روزم زورم میگیره، اون چسبیده بود بهم و محکم بغلم کرده بود و من عین این شیر برنجا فقط داشتم میگفتم، زشته مردم میبینن و الان یکی میاد و...😑😒

بیچاره دیگه هیچی نگفت و راه افتادیم تا رسیدیم به یه کافه، مدل کافش اینجوری بود که یه سمت میز مبل بود و سمت دیگه دو تا صندلی، اون رفت نشست رو مبل و من اومدم بشینم روبه روش روی صندلی که یهو گفت بیا بشین کنارم دیگه خب😐.

رفتم نشستم کنارش و منو رو آوردن، کلی اصرار کردم بیا ناهار بخوریم و غذا بگیریم و فلان، پاشو کرد تو یه کفش که نه یه شیک بگیریم کافیه، گفتم شاید میخواد امتحانم کنه ببینه آدم خسیسم یا نه😂😂 بازم اصرار کردم غذا بگیریم که حرصش گرفت خودش پیشخدمتو صدا کرد یه شیک بادوم زمینی سفارش داد.

اون ساعت کافه به شدت خلوت بود جوری که تنها مشتریش فقط منو رلم بودیم، منم داشتم درو دیوارو نگاه میکردم و برا خودم زر میزدم که یهو برگشت گفت:

پویا، یه لحظه منو نگا کن، تا نگاش کردم لباشو گذاشت رو لبام!

یه لحظه احساس کردم ضربان قلبم رفت رو هزار، حتی قشنگ احساس میکردم از خجالت سرخ شدم😂😑.

از کافه که اومدیم بیرون، خواستیم راه بیفتیم که گفت یه لحظه وایسا و دوباره باز وسط خیابون شروع کرد بوسیدنم.


داخل پرانتز اینو بگم که من از یه خانواده سنتی بودم و خب این چیزا خیلی عادی نبود، یادمه شب قبلش تو کوچمون بابام یه دختر پسرو دیده بود که همدیگرو بغل کردن و داشت میگفت بیچاره خانواده هاشون که نمیدونن الان بچه هاشون تا این وقت شب دارن چیکار میکنن و فلان، اون روز تو دلم داشتم میگفتم بزرگوار کجایی ببینی پسر خودت وسط خیابون با چه وضعی افتاده تو بغل دختر مردم 😂😂.

یه چیز دیگه ای هم بود این که بود که خب همونطور که گفتم من از خانواده نسبتاً سنتی بودم و دیگه اون دخترو به چشم زن آیندم میدیدم😑😂 و نگاه خیره و بد مردم اذیت کننده بود برام، سنمم خب یه خورده کم بود و این فازا تا حدی طبیعی بود. اون اطراف پر از قهوه خونه بود و دورشم پر از موتور سنگین و... پیش خودم گفتم اگه کسی دهنشو باز کردو تیکه ای انداخت یا حرف مفتی زد، هر چی شد میمونمو زد و خورد میکنم که خب خدا رو شکر کار به اون جاها نرسید😂


خلاصه اون روز به شدت سم هر طور بود تموم شد و من بعدش بهش زنگ زدم و حسابی ازش عذرخواهی کردم و بهش توضیح دادم که این رفتارمو بذاره پای بی تجربگی و ناراحت نشه، بنده خدا فکر کرده بود من ازش خوشم نیومده که دارم اینجوری خر بازی در میارم😂😂


البته اینم یادمه که اون موقع اونم هجده نوزده سالش بود ولی اولین دیتش نبود🙂


در آخر اضافه کنم که این شیر برنج بازیا مختص دیت اول بود و بعدش دیگه آدم شدم😌🥲🤧.


شما هم اگه خاطره ی باحالی از دیت اولتون دارید بنویسید، گفتم که من چون خودم به شخص برام خیلی جذابه همشو حتما میخونم🤓🤝

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

نخوندم ولی دیت پر باری بوده🙄🤌🏻🫠


نخوندی پس چجوری متوجه شدی؟!🙄

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

از طولانی بودن متن😂


باااهووووووششش🤣🤣🤣🤣😑😑

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

هنوزم باهم اید؟

چه مدت میگذره از دیت اول

 تو هر لحظه زندگیت سعی کن شاد و خوشحال باشی تو یه ثانیه از زندگی قبلیت که گذشت رو نمیتونی برگردونی پس همیشه حال خودت رو خوب نگه دار😊❤     من همیشه عشق رو دوست داشتمالان حس عجیب تری بهش دارم. امیدوارم شماهم به وقت و مناسب ترین مورد رو در زمینه عشق تجربه کنید.
هنوزم باهم اید؟چه مدت میگذره از دیت اول


نه.

پنج سال. البته دیگه تقریباً شده شش.

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

خب پویا جان به خیر گذشت و اونم به قول خودت اول دیت ش نبوده و چند سالی سابقه داشتهحالا زن آینده ات شد ...


چند ساااالی سابقه نداشت، دختر خوبی بود، فقط اولین آشنایی و دیتش نبود.


نه؛ قسمت نشد.😅

هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

نه.پنج سال. البته دیگه تقریباً شده شش.

تجربه ، همش تبدیل شدن به تجربه ودرس.

تازه تاپیک هارو دیدم

مشتاقانه منتظرم بخونم از اول تا الان

 تو هر لحظه زندگیت سعی کن شاد و خوشحال باشی تو یه ثانیه از زندگی قبلیت که گذشت رو نمیتونی برگردونی پس همیشه حال خودت رو خوب نگه دار😊❤     من همیشه عشق رو دوست داشتمالان حس عجیب تری بهش دارم. امیدوارم شماهم به وقت و مناسب ترین مورد رو در زمینه عشق تجربه کنید.
داستان دهه ی هفتاد هشتادی ( یا قدیمی تر) 👎🏻


اگه منظورت روی تخیلی بودنش که خب نیست، خاطره ای که برام اتفاق افتاده.

تایمش هم مربوط به دهه نود.


هر چیزی که طلا باشد برق نمیزند؛ همه کسانی که سرگردان هستند گم نشده اند؛ چیزهای قدیمی که نیرومند باشند از ریخت نمی افتند؛ یخبندان به ریشه های عمیق نمیرسد.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

یه سوال

selingoli | 18 ثانیه پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز