هیچ امیدی برای ادامه دادن ندارم هیچ هدفی برای آینده ندارم
نه کسی دوسم داره نه کسی و دوست دارم نه حوصله کاریو دارم
ولی نمیدونم این نور چیه تو وجودم این حس امید چیه که من هر بار خسته تر از قبل میشم هر بار ناامیدوار تر از قبل میشم بازم این حس امید ولم نمیکنه
نمیدونم چرا هر بار که یه غم بزرگی میاد گلومو کل زندگیمو میگیره بجای اینکه گریه کنم ناراحت باشم یهو خود به خود حالم خوب میشه تخص تر از قبل بلند میشم و ادامه میدم
الان بدون هیچ دلیلی از شوهرم کتک خوردم سیاه و کبودم ولی در حد دوسه دقیقه گریه کردم و الان حالم خیلی خوبه انگار اتفاقی نیفتاده منتظرم زود صبح بشه پاشم با عشق خونمو جمع کنم نمیدونم چم شده