من دارم جدا میشم واقعا نمیتونستم ادامه بدم یک سال مدام بهش فکر کردم خیلی تو فشار بودم مشکلمو نپرسید نمیتونم زیاد در موردش بگم چون قضاوت میشم و چندباری که گفتم دعوام شد با کاربرا فقط اینو بگم که شوهرم مریضه نمیتونه کار کنه زمین گیره از هیچ لحاظی ساپورت نمیشدم خونوادش پول میدادن بهمون که باید ب دلخواه اونا خرج میکردیم. خودم پرستاری شوهرمو میکردم ولی خیلی قدر نشناس بود هم خودش هم خونوادش خیلی خیلی اذیتم کردن روحو روانم آسیب دید تو اون خونه خیلی با مشاور حرف زدم اخرش تصمیمم جدایی بود چون دیگه شوهرمو دوست ندارم. از یه طرفم دلم براش میسوزه گناه داره ولی نمیتونم با دلسوزی بمونم کنارش از یع طرفم وقتی کارایی که با من کردنو یادم میاد. حالم بد میشه
الان نارانم که خونوادمو گذاشتم تو این وضعیت و ناراحتشون کردم دلم برا پسرم میسوزه دو سالشه توافق کردیم وقتی که ازدواج مجدد کنم پسرمو ازم بگیره من نمیخوام هیچ وقت اینکارو بکنم نمیتونم پسرمو ول کنم وقتی اینو میگم مامانم بیشتر غصه میخوره احساس میکنم بدترین فرزند و مادر زمینم😔😭