چه میشود کرد؟ مادر گفت:«تو عاطفه نداری.»گفتم:«دارم.» و دارم. تو هم اگر بودی، مادر،جانت به لب میرسید.پا در خانه ای نمیگذاشتی که آب حوضش سبز شده،سیخ های کاج کف حیاط را پوشانده،سرما پشت پنجره های خاک گرفته اتاق ها مانده و اجاق های مطبخ زیر خرت و پرت ها پیدا نیست.بچه گربه ای که در ناودان آن سر حیاط همراه یخ کش آمده،دو ماه است که مدام دارد کش میآید.دیگر حالش نیست که بگویی یکی بیاید بیندازدش پایین.هیچکس حال روشن کردن بخاری ها را ندارد.آجر های هفت و هشت بالای دیوار ها یکی یکی می افتند،انگار که ساختمان سرما خورده باشد.کسی جارو نمیزند،مهمان نمیآید.لاله های مردنگی سر در خانه شکسته آمد.اتاق ها بی اثاثیه بزرگ جلوه میکنند و انعکاس صدای پای آدم بر مغز چکش میزند.صدای نفس لمبر میخورد.حتی دیگر جرئت سرفه کردن هم نداری،انگار در مغز خودت میپیچد و میپیچاندت..."و چقدر انسان تنهاست!مثل پر کاه در هوای طوفانی"🖤