داداشم ۸ صبح بیدار شد و منم بخاطر افسردگی باید حداقل تا ۱۰ بخوابم همش میگفت میرن فقط تلویزیون میبینم تو بخواب بچرو انقد زدم همش گریه میکرد آخرم خوابش برد از ترس چون بهش گفتم بری تو هال با سیخ بدنتو سوراخ میکنم
بمیرم براش چرا باید خواهرش افسرده باشه
مامانم سرکار میره از صبح تا غروب نیست منم حوصله ندارم صبح بیدار شم بچه مسئولیت داره..
خلاصه خیلی عذاب وجدان دارم گریش یادم میاد خیلی غمگین بود بعدش حرکاتش شبیه دیوونه ها شده بود یکم غذا خورد یکسره باهاش درسم کار کردم آخرم ارنجم خورد تو دماغش بچه رو نابود کردم رفت مدرسه خیلی عذاب وجدان دارم