کوموربی...
لحظهای که نور از لابهلای جهان عبور میکند و بیآنکه عجلهای داشته باشد، روی هر چیز مکث میکند؛
روی برگها، روی دیوار، روی پوستِ زمان.
انگار خودش هم میخواهد بفهمد کجا باید بایستد تا زندگی زیباتر دیده شود.
نور همیشه راهش را پیدا میکند—
حتی وقتی سایهها بلندترند، حتی وقتی دلمان کمی تاریکتر است.
کوموربی یادمان میدهد که روشنایی، گاهی از کوچکترین شکافها شروع میشود؛
از همان جایی که فکرش را هم نمیکردیم.
و شاید همین است جادوی نور:
اینکه هر بار که میتابد، جهان را دوباره تعریف میکند...
و ما را هم...