سالهاست که روح من زیر بار بیرحمی زمان له شده است.
هر روز، مثل موجی از خشم و نفرت و غصه، مرا با خود میبرد و دوباره برمیگرداند.
من آموختهام که هیچ فریادی، هیچ اشکی و هیچ تلاش بیپایان، نمیتواند دل کسی را تغییر دهد، و هیچ انتظار از دیگران، جز خستگی و تلخی نصیبم نکرده است.
تاریکی را از همهجا حس کردهام؛ در نگاهها، در سکوتها، در حرکات روزمره و در لحظاتی که حتی نباید حضور داشت.
هر سوگواری، هر اشک، هر زخمی که سالها روی پوستم نشسته، مرا فرسوده کرده، اما هنوز در عمق وجودم صدایی نجوا میکند: برو، ادامه بده، حتی اگر سنگینی جهان بر شانههایت است.
من دیگر هیچکس را عوض نمیکنم، هیچ زمان از دست رفتهای بازنمیگردد، و سایههای گذشته همچنان با مناند.
تنها کاری که از دستم برمیآید، ساختن خودم است، حتی اگر استخوانهایم شکسته باشد، حتی اگر قلبم گاه در تپش ایستاده باشد. نور را انتخاب میکنم، حتی در میان تاریکترین شبها،
حتی وقتی همه چیز از دست رفته به نظر میرسد،
حتی وقتی هر قدم، تلخ و آهسته و همراه با درد است.
اما من میروم، آهسته، خسته، زخمی... اما هنوز زنده و هنوز راه خود را پیدا میکنم