پدرم نامادری داره یدونه هم خواهر و برادر ناتنی داره اونا همش میرن دعا نویس اینا زبون پدربزرگمو بستن اونی ک عاشق ما بود الان از ما متنفره بعد یه بار اومده بودن خونمون مادرش گفت میخوام تو اتاق نماز بخونم بعد گفت چراغارو خاموش کنید روشن باشه نمیتونم رفت اتاق دراز کشیده بود رو تخت من منم داشتم درس میخوندم تکیه داده بودم ب تخت یهو یه چیز سیاه اومد پرید از پشت سرم بعد دیگ چیزی نبود بهش گفتم توهم دیدی گف ن بعد از اون به بعد هیچ کارمون درست پیش نمیره قضاوت نمیکنم خدا بالاسرمونه فقط حدس میزنم بنظرتون دعایی طلسمی چیزی؟؟
والا همسایه ی ما هم همین کار رو با من کرد من فقط نماز خوندم احتمالا شب ها کابوس هم خواهی دید چون من هم سیاهی میدیدم هم کابوس شبانه که فقط جیغ میزدم خدا روشکر وقتی از ساختمون رفتن اجاره بودن من کم کم خوب شدم