من وقتی بیست سالم بود یه دوستم یه کلیپ بهم نشون داد موقعی که داشتم میدیدم خیلی نترسیدم بعدش تا چهار سال این طوری بودم تنها نمی تونستم چشم روی هم بزارم. ترس افتاده بود تو جونم شبا خواب نداشتم. احساس میکردم یکی تو اتاق هست یا میخواد پامو بگیره یا پشت سرمه. دوران بدی بود بعدش کم کم رفع شد.
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.