ن از ۶تا۱۲سالگی کنار مامان بزرگم بزرگ شدم توخونه ی خودش،همیشه کنارش میخوابیدم،بهم توجه و محبت میکرد و کلا دوران کودکیم پیشش گذرونده شد ،وقتی مادرم وخانواده بهم بی اعتنایی میکنن میرم پیشش و قربون صدقه میره و توجه میکنه ب احساساتم،موقعی ک میخاست فوت کنه و بستری تو بیمارستان بود همش حالم رو میپرسید، نوه ام ازدواج نکرد؟خوشبخت نشد؟خیلی دوس دارم این دخترو،
مامان بزرگم ساعت ۵صب وقت اذان اومد توخوابم بش گفتم بی بی چطوری گف بی بی خوب نیستم ،بعد نگام میکرد و برام لبخند میزد ،دوباره نزدیکم شد و لبخند میزد بهم خیلی دلتنگش بودم چون تو کما بود و دیگه نتونستیم باهم صحبت کنیم تااینکه آخرین بار توخوابم دیدمش و فردا صب خبر فوتش رسید.مامان بزرگم خیلی دوست دارم .دلم تاهمیشه واست تنگ میمونه🥀💔