من خودم اولین بار که یادم نیست ولی بابام یه بار اومد ازم حلالیت گرفت معذرت خواهی کرد ازم دستمو ۳بار بوسید گفت بچه بودی اعصابم خراب بوده یکی زدم تو گوش تو بعد بابام تو دوارن بچگی من ورشکست شد کامل و دوران سختی داشت موتورش رو هم دزدیدن عملا به نقطه منفی رسیدیم این اولین بار بوده از مامانم که زیاد خوردم چون اعصاب درستی نداشت تو اون دوران البته بگم سر چی میزد منو چون غذا نمیخوردم وگرنه فضول اینا نبودم
بار بعد از عموم خوردم که اینو هیچکی نمیدونه هیچکی و گفته بود تا مرگم نمیگم ولی خیلی دارم اذیت میشم گفتم بگم سبک شم و شد کابوس زندگی من باور نمیکنید که ۸یا ۹ سالم بود یه مدتی خونه عموم رفته بودم تنها بودم اونجا منو و عموم و صاخبخونش که بالا بودن ما پایین بعد نمیدونم چی شده بود که زن صاخبخونه که زن شهید هم بود و واقعیتش از نظر ذهنی مشکل داشت انگار عقبمانده بودن از رو کینه نمیگم کینه ای ندارم چون اون واقعا مشکل داشت رفتار عموم اشتباه بود دو تا دختر داشت متاسفانه اونا هم استسنایی بودن ولی مهربون بودن نمیدونم مادره اومده بود گفته بود به عموم که این منو تو نماز مسخره کرده الکی الکی من اصلا اینقد اروم بودم اینکارا ارم بر نمیومد خلاصه خودمم خودمم نشسته بودم جلو خودم گفت اینا رو وقتی گفت من شوک شدم حتی از خودم دفاع نکردم عموم به من گفت برو تو اتاق و من رفتم و زنه هم نشسته بود بعد عموم اومد تو اتاق و به من گفت الکی میزنم ولی دروغ گفت ببین یه جوری از ته دل زد که تصویر اون لحظه کاملا برام زنده هست یه صدایی داد که نگو من همونجوری میخکوب شدم حتی یه قطره اشک هم نریختم بعض داشت خفم میکرد ولی غرور نمیزاشت اون رفت بعد صورتو تو اینه دیدم جای سه تا انگشتش دقیقا رو صورتم بود و جاش بنفش شد و یه دونه های ریزی ریزی در اومد بعد اومد منو برد بیرون برام کباب خرید و هی همونجایی که زده بود و لمس میکرد کباب رو که نخوردم چون انگار سنگ تو گلوم بود اصلا هیچ حرفی نمیتونستم بزنم چون مطمئن بودم یه کلمه حرف بزنم گریه میکنم بعد شبش هم شام نخوردم زنگ زد به بابام که این شام نمیخوره نمیدونید چقد خوشحال شدم صدایی بابامو شنیدم ولی نتونستم بهش بگم بیاد منو ببره اون زمان من گوشی نداشتم که بگم خانواده ام بیان دنبالم من تهران بودم خانواده ام یه شهر دیگه فقط یادمه شبا تا صبح گریه میکردم اینقد گریه کردم من بی دفاع بودم و تو اوج اون بی دفاعی ادمی که باید بهش پناه میبردم باهام اینکارو کرد و حالم ازش به هم میخوره به بابام میگم پیشش نرو بابام میگه تو میخوای رابطه منو و برادرم خراب کنی حیف نمیتونم بگم برادرش باهام چیکارا کرده تازه این یکیه تمام دورانی که من اونجا بودم بارها اشک منو در اورد این ادم بگم اینم که ادم خوشیفته ای هست از اون خودشیفتههای وحشتناک که میگه هیچی در شان من نیست تا اون سن مجرد بود اون زمان ۴۷ اینا داشت من بچه بودم تو اون دوران اصلا متوجه عمق این چیزا نبودم متوجه تاثیرش رو خودم نبودم و دروغ چرا وحشتناک ازش میترسم و وقتی میبینمش میخوام بالا بیارم محبت هم بهم کرده ولی نمیدونم کدومو باورکنم خلاصه نمیدونم چی شد که من یه شب خیلی زیاد گریه کردم خیلی خیلی یعنی بالشتم غرق اب و صبحش یه جرئت عجیبی پیدا کردم رفتم گفتم بهش من دلم ررای مامانم تنگ شده زنگ بزن بیاد دنبالم و مامانم زنگ زد گفت همین فردا میام بغض تو صدامو فقط مامانم فهمید ولی بهش نگفتم هیچی مادر من سنش کم بود و واقعا ذهن هم مادرم و هم پدرم خیلی پاک بود اصلا فکر نمیکردن اینکارا رو سر من بیاره بعد اتفاقی چند وقت پیش مامانم پرسید تهران که بودی اذیتت که نکرد منم گفتم نه ولی اگه میگفتم مامانم نابود میشد مامانم دقیقا از ۱۲ سالگیم به بعد خیلی مراقبم بود سختگیری درست نه اینکه اذیتم کنه ولی متاسفانه دیر بود برای من من کل اسیب هامو قبل ۱۲ سالگیم خورده بود و اتفاقا من سن ۱۲ تا ۱۸ سالگیم زندگیم اروم بوده اینو میخوام بگم بچتونو به هیچکی نسپرید این عموی من بود ایتقد دوستم داشت برام چیز میخرید خانواده من بهش اعتماد داشتن من خودم واقلا خیلی اسیب دیدم از مرد های زندگیم به جز قربونش برم بابام که گله و الان مردا برام عین یه عامل خطرن نه کسی که بتونم اعتماد کنم بهشون
ببخشید طولانی شد دلم پر بود